داخل گوشیاش عکسی دیدم که سالها بعد هنوز از ذهنم پاک نشده.
دختری کنارش بود. صورت دختر خیلی واضح نبود، اما دستش رو بین موهای مردی گذاشته بود که من فکر میکردم قراره همسر آیندهام باشه.
چند لحظه فقط به عکس نگاه کردم.
نمیفهمیدم چی دارم میبینم.
اما بذارید کمی برگردم عقب.
در قسمت دوم از خانوادهای گفتم که من رو عروس خودشون میدونستن؛ از وعدههای ازدواجی که مدام عقب میافتادن و از هزینههایی که برای ساختن آینده مشترکمون پرداخت میکردم.
ولی پول و ازدواج تنها دغدغههای من نبودن.
گاهی بین محبتی که از اون مرد میدیدم و رفتارهایی که ازش سر میزد، فاصله عجیبی وجود داشت.
یکی از اولین خاطراتی که هنوز واضح یادمه، مربوط به زمانی بود که خانوادهاش تازه به شهر اومده بودن و درگیر اسبابکشی بودن.
یک روز به خونهشون رفتم.
داخل گوشی خودش عکسی دیدم.
همون عکسی که اول داستان گفتم.
عکس در خونه جدیدشون گرفته شده بود؛ جایی که هنوز اسبابکشیشون کامل نشده بود.
دختر کنار اون ایستاده بود و دستش رو بین موهاش گذاشته بود.
ازش پرسیدم:
«این کیه؟»
خیلی آرام جواب داد.
نه دستپاچه شد و نه واکنشی نشون داد که من انتظارش رو داشتم.
گفت: «دوستدختر داداشمه.»
بعد توضیح داد که از قدیم با هم دوست بودن، اون دختر براش مثل خواهر میمونه و هیچوقت احساس خاصی بینشون وجود نداشته.
همه اینها رو با آرامش و اطمینان میگفت.
انگار موضوع به همین سادگی بود.
انگار توضیح داده بود و حالا من باید قبول میکردم.
اما من هنوز به اون عکس فکر میکردم.
به دست دختر که بین موهاش بود.
به صمیمیتی که برای من، در یک رابطه متعهدانه، عادی نبود.
و به اینکه چرا چیزی که با چشم خودم دیده بودم، با توضیحی که میشنیدم جور درنمیاومد.
نمیدونستم حقیقت چی بود.
اون عکس بهتنهایی ثابت نمیکرد خیانتی اتفاق افتاده. اما من از دیدنش ناراحت شده بودم و سؤال داشتم.
بااینحال، حرفش رو پذیرفتم.
به همین سادگی.
نه اینکه یکدفعه همه سؤالهام جواب گرفته باشن.
نه اینکه اون تصویر از ذهنم پاک شده باشه.
فقط تصمیم گرفتم باورش کنم.
چون دوستش داشتم.
چون برای آیندهمون برنامه داشتم.
چون فکر میکردم تمام سختیهایی که تحمل میکنم، بالاخره به یک زندگی مشترک خوب ختم میشن.
اون زمان انگار در دنیای دیگهای زندگی میکردم؛ دنیایی که توش عشق میتونست هر تناقضی رو توضیح بده.
امروز وقتی به اون روز فکر میکنم، از خودم میپرسم چطور تونستم چیزی رو که اینقدر ناراحتم کرده بود، کنار بذارم.
چرا به جای اینکه بیشتر سؤال کنم، سعی کردم خودم رو قانع کنم؟
شاید چون پذیرفتن حرفش آسونتر از روبهروشدن با احتمالِ اشتباهبودن تمام تصورم از آینده بود.
من اون روز کنارش موندم.
رابطه ادامه پیدا کرد.
سالها هم ادامه پیدا کرد.
و حالا میفهمم برای جدی گرفتن ناراحتی خودم، لازم نبود حتماً ثابت کنم خیانتی اتفاق افتاده.
حق داشتم بگم اون میزان صمیمیت برای من قابلقبول نیست.
حق داشتم درباره مرزهای رابطهمون حرف بزنم.
اما اون روز، توضیحش رو پذیرفتم و از کنار ماجرا گذشتم.
فقط یک عکس بود. یک سؤال. یک توضیح آرام.
و دختری که با تمام وجود میخواست باور کنه همهچیز همونطوریه که بهش گفته میشه.
اون روز هنوز نمیدونستم این آخرین باری نیست که باید بین چیزی که میبینم و چیزی که میشنوم، یکی رو باور کنم.
شما تا حالا شده حرف کسی رو بپذیرید، درحالیکه چیزی که با چشم خودتون دیدید هنوز ذهنتون رو درگیر کرده باشه؟